می توانم بعد از این با این خدا
پیش از اینها فکر می کردم خدا
دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان در بارهی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه  مثل باران  راز گفت
با دو قطره صد هزاران  راز گفت
می توان  با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فکر می کردم خدا ...
 
سلام دوستان
یه کانال زدیم...
سریال عاشقانه....
سریال ترکی....
متن و تکست...
اهنگ.....
و ان شالله از اواسط تیر هم رمان دست نوشته خودم و بچه ها....
لطفا حمایت فرماید و تشریف بیارید
tanhaeiman_niloo@
با حضور سبزتون مفتخرمون کنید....


تاریخ : شنبه 27 خرداد 1396 | 03:11 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
دوست دارم بنویسم ولی نمی دونم از کجا باید شروع کنم
خیلی خستمه،امروز بی نهایت خسته شدم،کلی کار داشتم.درسته دانشگاه رو تعطیلی کردن وپیچوندیم با ملی ورفتیم با بچه ها دور دور
بگم خیلی خوش گذشت دروغ گفتم.
از اول روز کلا حس خوبی به این بیرون رفتنه نداشتم،ولی حوصله مخالفت هم نداشتم ودوست هم نداشتم توذوق بچه ها بزنم
خلاصه که..
رفتیم سوار ماشینی که از دانشگاه دورتر امده وبدن دنبالمون با ملی جان شدیم وقرار شد بریم دنبال اون یکی
خلاصع هرجوری بود رفتیم کافه باغ و...من اونجا رو دوست داشتم..اب داشت!شاید اگه می شد صد سال منشستم کنار اب و با دستم فقط باهاش بازی می کردم..حس خوبی داشت
اروم بودیم
تاب بازی کردیم وکلی عکس گرفتیم که قراره سکرت بمونه!
بچهه ا هم قلیون می کشیدن وماهم توحال خودمون بودیم
تهشو نگم که همش اشک در اشک شد وملی دوساعت ونیم توی بغلم اشک ریخت
تا نخندونیمشم نزاشتم بره خونه
ولی....
الان که من دارم تو تنهایی خودم خود خوری میکنم وبغض داره خفم میکنه ...
فقط خودمم
دستمالم
وهدفونم..
از اون روزی که این افتق افتاد تا االن که دارم ادامه اینو می نویسم یک هفته گذشته
وحال من جالب نیست خستمه.
پر از بغض واشکم ونمیتونم ونمیخوام گریه کنم.بزار پربشم.بزارا نقدر پر بشم که منفجر بشم
دلم از ادمی گرفته که برام همه کسمه ولی...من براش هر کسیم واین اصلا براشس مهم نیست
دلم از ادمی گرفته که تنها بودنمو توی روم میاره وبراش مهم نیست چقدر دلم از این بی کسی وتنهایی میگیره وچشمام پر اشک میشه
دلم از ادمایی گرفته که تا اخر عمر دوسشون دارم ونمیتونم از دستشون بدم
ولی براشون مهم نیست باشم،یا نباشم...
اینای که میگم دوست ورفیق وعشق واینا نیستن...
اینا خیر سرم همخون منن!
ادمایی که خیالشون راحته از بودنت
میدونن هرجا بری تهش پیش خودشونی
این بدترین ویژگی خانوادست
این ازاردهندش می کنه
چند شب پیش،شب ارزوها بود..برحسب علاقه وعادت
نمازشو واعمال او نروزو به جا اوردمو..رسید اخرش که اخرین ذکرتو گفتی وخدا منتظره شنیدن اروزته
هرچی فکر کردم هیچی به ذهنم نرسید
نه خواسته ای 
نه ارزویی
فقط گفتم سلامتی بقیه.
همین!
الان پشیمونم
کاش مردن میخواستم
من عملا حاضرم برای مرک
نه انگیزه..نه چیز دیکه ای
الان اگه رفیقم اینجا بود می گفت پس من چی؟من انگیزه نیستم برات؟!
خب...عزیزم..تو انگیزه ای..ولی برای من دیگه دیره...
یه وقتایی توی زندگی هست که عمق غم انقدر زیاده که هیچ چیز،حتی اتفاقای خوب وهیجان انگیز هم حال ادمو خوب نمیکنه.
حالا من خوبما!
درسته الان بغض داره خفم میکنه
درسته این حجم از بی اهمیت بودنم برای کسی که باید داره زجرم میده ومن..
من چه با ضغف ازش میخوام انقدر زجرم نده
توروخدا انمقدر زجرم نده..لعنتی من هر کسی نیستم  من اون ادمیم که هرجا مشکل داشتی کنارت بوده
توی همه سختیات پابه پات بوده
اشکاتو پاک کرده
بی معرفت
بعد 21 سال
روا نیست منو،که انقدر مثلا روم حساسی روهرکسی خطاب کنی...هیشکی خطاب کنی..ادم حساب نکنی...
تو روزگار سختیت باهات بودم
الان که از پس همه مشکلاتتم میتونم بر بیام..
میدونی مشکل چیه
روزایی که نباید مشکلاتو بهم میگفتی گفتی وازم چیزی ساختی که نتیجش اینه
الان که باید بگی نمیگی...
این مزخرف ترین کار دنیاست...
هیچکس توی این دنیا
هیچکس
انقدر که تو دل منو میشکنی واشکمو در میاری
دلمو نشکسته
هیچ وقت قدر منو نمیدونی وندونستی
تا نمیرمم کار ساز نیست...
خیلی بیمعرفتی...وقتی میبینی انقدر روت حساسم که به یک عزیزم گفتنت به یکی دیگه که مثلا دوست خودمه وخیلییی دوسش دارم ونفسم به عطر تنش بنده حسودی میکنم واشکم راه میافته
وقتی اینارو میبینی واذیتم میکنی...
بیمعرفتی...
وقتی با خواهرت میشینی پشتیبانی همو میکنین ونمیبینین که منو چجوری از بیکسی وتنهایی دارم جون میدم
خدایا نمیبخشمت
بابت این تنتها بودنه
بابت نداشتن یم خواهر یا بردار
بخداوندی خودت که نمیبخشمت
سر سفره نون خودت گفتم
هیچ وقت بابت اینکه بقیه اینجوری دلمو میسوزنن وتو بهم ندادیش نمیبخشمت
این تهایی رو تو بهم دادی..این حجم از بی کسی رو تو بهم دادی ومن با هیچکس وهیچی نمیتونم این خلا رو پر کنم
خدایا نمیبخشمت..تورو نمیبخشم که اجازه میدی بقیه اینجوری دلمو بسوزونن..
دلم سوخته
اتیش گرفته.ولی سکوت میکنم
منکه همیشه تنها بودم
این 50 سال اخیرم روش.
فدای سرم..
ولی تورو نمیبخشم
اگه قراره تنها باشم،برام ادم نفرست توی زندگیم
ک هبین دوراهی بودن ونبودنش گیر کنم.که ندونم اینده ای دار مباهااش یا نه
انقدر اذیتم نکن
لااقل تو انقدر اذیتم نکن وباهام راه بیا
میدونم گنه کارم
ولی تموم کن این بازی مسخرتو با من
منهرغلطی کردم تمام شد رفت
تو این بازی مسخرتو تمام کن
قبل اینکه کاسه صبرم لبریز بشه وتمومش کنم



تاریخ : یکشنبه 4 اسفند 1398 | 11:21 ب.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
و من امده ام بعد از مدتها باز یک غری بزنم وبرم!
دیگه میدونین که من فقط غر میزنم!اصلا گله وشکایت وغر زدنام فقط برای اینجاست...
خودمم نمی دونم دقیقا اینجا چه غلطی میکنم.
یکم گرفته ام،اعصابم خط خطیه ولی دقیقا نمی دونم از چی!همه چیز به طرز عجیبی خوب وعالی داره پیش میره
حتی هیجان روزانه ام هم سرجاشه!
نمیدونم چمه
نه انگیزه ای
نه دلیلی
هیچی!
خوشحالم،ولی یهو ناراحت میشم
بغض می کنم واقعا نمی دونم فازم چیه،مغزم هنگه اصلا
جملاتم همش چپر چلاقع،اصلا مغزم اررو واقعیه 
دودقیقه حرف می زنم بیست دقیقه به حرفم می خندم
حالا وسطش یهو میشینم گریه هم می کنم
اصلا فازمو درک نمی کنم
همه چی عالیه
من همه چیز دارم
اره یک سری قول وقرارامو با خدا زیر پا گذاشتم
دارم گناه می کنم
این خودش ارامش روحیمو از بین مبره وازش اگاهم
ولی چیکار کنم دیگه،نه کوتاه میام نه میگم پشیمونم در کمال پرویی به خدا می گم خو خوش میگذرع!
یعنی تا الان پوستمو نکندع خیلیه
همینقدر که هوامو داره وگند کاریام رو نمیشع ممنونشم
دوست دارم بمیرم
بالاخره بعد از مدتها دستم به ضریح رسید
خب قسمت خوبش اینه
قسمت بدش اینکه هیچ دعا وارزویی نداشتم
برای بقیه سلامتی و زندگی خوب خواستم
اما برای خودم دیگه هیچی به ذهنم نمیرسه
هیچی!
فقط ازش خواستم انگیزه بده..دوست ندارم بد بشم.هرچندبدمم نمیاد
این تعارض دیوونه کننده است.
انقد درد بدنم زیاده که...
نمیت ونم تمرکز کنم بنویسم
برم دراز بکشم...


تاریخ : چهارشنبه 16 بهمن 1398 | 12:47 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
نمی دونم امشب چمه..یعنی نکه ندونم...خیلیم خوب می دونم وبهش واقفم..
فقط نمی خوا مبیانش کنم.
حتی نمیخوام قطره ای اشک براش بریزم
گذروندن این روزا برام جالب وهیجان اوره.روزای اخره ومن..
برنامه هام داره تغییر میکنه
اما بشدت مصمم..
روی کاری که قلبم گواه انجامشو میده وعقل بدبینم می ترسه خراب بشه
ریسکه..یک ریسک بزرگ
ولی چاره چیه؟میخوام انجامش بدم،به هر قیمتی 
از یک طرف...من واقعا احساس می کنم حضورم توی خونه وکنار خانوادم احتیاجه
اینکه الان تنهاشون نزارم
اینکه...
نمی دونم..واقعا نمی دونم
همیشه وقتی یک چیزی ناارحت وخستم میکنه
درموردش با هیچ کس حرف نمیزنم.
وخودم درموردش فکر می کنم
به نتیجه می رسم وسعی می کنم بهش عمل کنم
حالا با نقشه سیاست یا هر چیزی
نکه احساس تنهایی کنم
نه!
بالاخره خدایی هست که!
واقعیت اینکه انسان ها در نهایت باید خودشون خودشون رو نجات بدن
همه ی ما...
فقط خودمون رو داریم..
حس عذاب وجدان دارم
همیشه وقتی اون قرص لامصب رو مصرف می کنم این حس میاد سراغم.
حتی الان که سفارشش دادم هم پشیمونم
حس می کنم دارم در حق خودم ظلم می کنم
از طرفی یک حس شدید دارم که اگه نکنی...اگه نخوری...
به بقیه صدمه میز نی
من لعنتی هیچ وقت خوددار بودن وکنترل احساس رو یاد نگرفتم
کنترل هیجانات خشم ،ترس وغمی که....
به دیگران..به نزدیکانمم اسیب می زنه
البته دروغ چرا
خوددار تر شدم
نصبت به خیلی چیزا بی تفاوت ومقاوم
پنهان کاریامم که نگم...محشرن
توی هر کنترلی توی موقعیت ها
تا زمانی که
اسمی از خانوادم نباشن
لعنتی وقتی اسمشونم میاد وسط عین دیوونه ها کنترل همه چیز از دستم در میره
بزرگترین نقطه ضعف وقوت دوست داشتنی من!
عذاب ئجدان عین خوره به جونم افتاده
یک صدایی پس سرم داد میزنه لعنتی داری ظلم می کنی،داری بد می کنی با خودت
و من وبقیه در مقابلش سکوت کردیم...
همیشه که نباید جواب صداهای توی سرم رو بدم...
مثل اینی که یک ساله داره از بد شدنم گله می کنه ومیگه خدا راضی نیست
قلبم که دیگه نظر نمیده
خیلی بخوام رک وراست بگم
گاهی نمی دونم چی کار می کنم
و فقط انجام میدم
لعنت به این ارام بخش
که این روزا
داره از درون منو می خوره وظاهرمو اروم نشون میده
نه توانایی ابرازشو دارم
نه توانایی حلشو
نکه نتونمم
نمیخوام ابراز کنم
می دونم همه چیز با یک جیغ
دوتا اشک حل می شه
اما نمی خوام..
بی حوصلگی دلیل تمام بی صبری هامه
بالای سرم هوا فقط ابریه...
نمی دو.نم چی کار کنم عجیبی توی خودم می بینم
می خندم
بغضم می گیره
گریه میکنم..
گریه می کنم؟
مگه میت ونم؟
پر میشه
خالی میشه
بغض می کنم
نمی شکنه
نفس عمیق می کشم جلو دیگران تا مرز قرمزی وفشار بالا وگاها خون دماغ بر اثر فشار پیش می رم
ولی از تخیله هیجان وابرازش خود داری می کنم
سرم باز امروز خورد تو در
چقدر درد می کنه لعنت بهش 
خب...امشبم تمام شد
تاب اوردم واشک نریختم
با اینکه تو مرز انفجار بودم
تبریک به خودم
که حتی شد هبا زور قرص اینکارو می کنم
این کارا حمقانه رو!
این ناتوانی....
حماقت ادم ها مثل کهکشان می مونه
ته نداره
مننم یک احمقی مثل بقیه
خب خداروشکر
که امروزمم با لبخند گذشت
خداروشکر روز خوبی بود
برم اماده بشم برای روز عالی بعدی


تاریخ : جمعه 6 دی 1398 | 12:38 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
مهربونم،مطمئنم توهم بالاخره یک روزی دلت برای من تنگ میشه
برای منی که تو دل تو جایی نداشتم
برای دل من که پر از عشق تو بود
برا نگاه من،که به غیر از نگاه توچیز دیگه ای نمی دید
دلت بخاطر بی رحمی هایی که در حقم کردی می گیره
یک روز دلت می شکنه
شاید چند سال دیگه تو اوج خوشحالی که با عشق همه چی تمومت داری زندگی می کنی یا...
شاید روزی که دخترت معنی  عشقو ازت بپرسه
یا شاید وقتی که خبری من به گوشت برسه
اون لحظه ایت که مات ومهبوت می مونی
دلت میکشنه
میگیره
ناراحت میشی
ناراحت میشی،با تموم قوی بودنت گریه میکنی،برای اون همه نادیده گرفتنم
بعد اون چجوری میخوای به اون زندگی ایده الی که درست کردی ادامه بدی؟!
نمی دونم چجوری میخوای با دردی که از من برات تا همیشه به یادگار میمونه کنار بیای
نمی دونم
نمی دونم
اما  این یکیو خوب میدونم
که توام...
یک روزی مثل من کم میاری...
توام یک روزی مثل من...
یک بغض جلوی گلوتو میگیره
تا نفست ور نگیره هم ول کنت نمیشه،می دونم توهم یک روز دلت میشکنه وبرای من گریه میکنی
میدونم توهم دلت برام تنگ میشه
و اون روز دیگه خیلی دیره...خیلی ولی توبدون اون روز زیادم دور نیست
شاید همین نزدیکی ها باشه..شاید..
توهم یک روز مثل من یک بغض جلو گلوتو میگیره وتا نفست رو نگیره هم ول کنت نیست...
#سینا-خدادای
امروز فیلم جیا رو دیدم..
به شدت با بعضی قسمت هاش همزاد پنداری کردم
بخصوص اون قسمتی که از تنهایی چاقو اش براش مهم شده بود
پیشنهاد می کنم حتما ببنین
فیلم دردناکیه
بغض به گلوتون میاره...
این دلکمه بالاهم...صرفا جهت قشنگ بودن
و اینکه خاطراتمو مرور کردم
وباز بهم ریختم
گذاشتم..
خدایا،مرسی بابت خاطره های قشنگی که توی گذشته دارم،شاید الان تلخ به نظر بیان
ولی یک زمانی برام بهترین لحظات بودن!ممنونم که اجازه دادی اون لحظات رو تجربه کنم



تاریخ : چهارشنبه 8 آبان 1398 | 01:26 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
بخشی از پریشانی تو،ناشی از یک خشم مدفون شده است.
چیزی در تو هست،نوعی ترس وکم رویی،که اجازه ی ابراز خشمت را نمی دهد.
به جی ان به فروتنی ات می نازی!
نوعی پاکدامنی اجباری برای خود پدید آورده ای:
"احساست را در عمق مدفون می کنی،وچون دیگر خشمی را تجربه نمی کنی،تصور می کنی یک قدیسی! 
فرو خوردن خشم،انسان را بیمار می کند!"
خب این یک حقیقته،لازمه بازش کنم؟!
طبق گفته فروید عزیزم!در زندگی دو اصل اساسی وجود داره
اصل لذت
اصل مرگ
اصل لذت همون لذت جنسی،حیات یازندگیه
و اصل مرگ همون پرخاشگری وخشمه
یعنی چیزی که لازمه بدست نیاریم واز لذت حیات اون برخوردار نشیم،خواستتمون به بن بست برسه به هر طریقی
پرخاش می کنیم و به عبارت دیگه خشم به وجود میاد
زیبا نیست؟!
حالا اگر خشم رو ابراز کنیم،حالمون بهتر میشه
به عبارت دیگه،انرژی روانی جنبشی که به بن بست رسید و تخیلیه شد
از حالت سرمایه گذاری روانی به سرمایه زدایی می رسه(عبارت دقیقش یادم نیست حالم ندارم پاشم نگاه کنم)
و بعد دنبال یک لذت دیگه می گردیم وباز برای بدست اوردنش سرمایه گذاری روانی می کنیم تا زمانی که بدستش بیارم یا به بن بست برسیم.
خب تا اینجا که مشکلی نیست
مشکل از وقتی شروع میشه که ما
اون احساسه
اون خشمه
رو بروز ندیم
میدونین چی می گم؟
یعنی سکوت کنیم!
نتیجه اش می شه پریشانی وتعارض!
روان تحلیل گر ها(فروید،اریکسون،نئو فروید ها)
معتقدند،هر انسانی یک سری تعارض رو در مسیر رشد پشت سر میزاره.
.ودرست هم هست،زندگی هیچکس انقدر ایده عال نیست که تعارض نداشته باشه!
برای مثال از تعارض های اریکسون
من توی مرحله 5 دچار تعارضم..
اصلا اینارو ولش کن
این هفته مثلا قرار بود درس بخونم
ولی انقدر حالم بده که نشد،مریض شدم به جد وشدت.
قرصا هم همه خواب اور واصلا جدای اون
تا یک ذره کار می کنم وبه خودم سخت می گیرم،سریعا حالم بد میشه
پس بهتره امروزم استراحت کنم
به خودم قول میدم فردا دیگه همه کارارو بکنم
هممم
چقدر به این ارام بخشی که الان خوردم احتیاج داشتم
زیاد اهلش نیستم
ولی گاهی واقعا لازمه
با اینکه خیلی ضرر داره
فراموشی میاره
درد میاره
ولی...
این روزا خیلی بهش محتاجم!خیلی شدید...برای فرار از واقعیت..
الانم می خوام برم کتاب بخونم وبخوابم!
و بعد فردا جدای درس خوندن وساخت پاور برای کنفرانس ومقایسه نظریه بندورا وپیاژه و... وترجمه مقاله ها ونوشتن تکالیف زبان المانی ونوشتن تراژدی برای ساخت مستندمون وپاک نویس کردن درسام.
فکر کنم که ایا برم کلاس طراحی برای پژوهشم یا هزینه ی الکیه؟!
امیدوارم خدا یاری کنه فردا همه این کارارو انجام بدم
خیلی ببینم اذیت میشم قرصارو دیگه نمی خورم چون واقعا خیلی درس دارم:|
شبتون شییییک



تاریخ : دوشنبه 6 آبان 1398 | 11:53 ب.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
خب امدم دوباره غر غر کنم.
حقیقتا دلم حسابی پره،وقتی میگم پر،یک پر واقعی منظورمه...
پر بغضم ونمی خوام گریه کنم
پر تحقیر هایی که در برابرشون سکوت کردم
حالم اصلا خوب نیست
ولی میدونی مشکل چیه؟!
اون بی حسی لعنتیه که میگه خب که چی؟!برام مهم نیست
اون قسمت بی حس،داره اون قسمت داغونو سرکوب می کنه!
نمی تونم ونمیخوام زیاد حرف بزنم..چون فردا کارگاه دارم وباید سرحال باشم
هرچند امشب هم مثل بقیه شبا گند زده شد به حالم
هر شب یکی بانیشه میدونی؟!
ولی خدا یک سوال از تو دارم
ایم چه رابطه ای مسخره ای اخه؟!
چی دقیقا تو من میبینی؟!چه نوع تحملی؟
البته می تونم حس می کنم میخوای ببینی چقدر پیشرفت کردم
از پیشرفتم راضی نبودی
این سری هممثل سری قبل!
تا وقتی اون پیشرفتی که برات چشم گیر باشه رو توی این مورد ازم نبینی،وضع همینه
بیا قبول کنیم
کرم از من نیست
کرم از خودشه!شخص خودش
من کاری بهش ندارم
خواهش می کنم بهش بگو کاری بهم نداشته باشه
اون لعنتی عوضی نقطعه ضعف قلب منه
عمونقدر که روزی ممکن بود حالمو خوب کنه
الان صدرصد حالمو فقط بد میکنه
بهش بگو،بهش بگین دست از سرم برداره
بزارین فراموش کنم چه ضعف واشتباه منزجر کننده ای کردم
و چقدر احمقانه دوباره تکراش کردم..
اوکی من احمق بودم،ولی عاقل شدم
ههه امروز همین بحث با دوستم شد
گفتم ما دخترا خیلی احساسی هستیم
وقتی یک ضربه کاری باشه وبشکنتمون
دیگه احساساتی در کار نیست
بی حس میشیم
فقط کافیه ضربه کاری باشه وشخص ضربه زننده مهم!
زندگیمون خیلی قشنگ به فنا میره
بعدش عاقل میشیم...
تا اینجا قسمت خوبش بود
قسمتش بده اش اینکه یک روزایی انقدر عاقلانه رفتار می کنیمک ه دلمو نبرای خود احساسیمون تنگ میشه ومیریزیم تو خودمون اشکاهامونو ویک بغضه که باز نمیشه ودرخواسته اینه"میشه فقط برای یک بار دیگه دوباره تجربه اش کنم؟!"
و یک جواب بی رحمانه از طرف قلب،منطق
خیلی محکم همه میگن نه!
این قسمت درد ناکشه
تو دیگه نمیتونی حس خوبی که یک بار داشتی
با یکی دیگه دوباره داشته باشی
دوحالت داره
یا حست از اون عالی تر خواهد بود
یا هیچ وقت به گرد پاشم نمی رسه...
و درمورد من..
فعلا که به گرد پاش نرسیده وامیدوارم یک روزی از اون عالی تر باشه
راستی شماها که شمشیراتونو از رو برای کسایی بستین که از ته ته قلبشون همیشه نگرانتون بودن همیشه کنارتون بودن
فکر می کنین هروقت از زندگی خسته شدین میاین ،یکم بهش تیکه وطعنه میزنیم
یک اهن داغ می کنیم وجوری که ردش بمونه بهش میزنیم وراهمونو میکشیم وبی رحمانه می ریم
یاد رمانای تلگرامی افتادم
طرف هروقت عصبانی وناراحت بود
یاد ادمی می کرد کهبخاطر اون دوست داشتنته
اون نگرانیه
حاضر شده بود برده اش بشه وهمه جور تحقیر رو تحمل کنه
همونقدر بی رحم
همونقدر رذل
همونقدر پست!
میامد،کارشو می کرد،داغشو روی تن وبدن ادم ضعیف در بندش میزد ومی رفت!
...
یک جایی خوندم...
گاهی برا یعضیا حتی یک روز خاطره
کافیه تا یک عمر باهاش زندگی کنن
به عنوان یک روان شناس
این مسئله اثبات شدست..
گاهییک خاطره برای ادم میمونه
گاهی همون خاطره ادمو از پا در میاره
چی هست این دلتنگی؟!
چی هست این زندگی؟!
به عنوان همون دانشجوی روان شناسی
سه تا تعارض خیلی مهم توی خودم دارم
که حل نشدن
و هر سه تا رو قبول کردم
چون نمی تونم حلشون کنم
چون همیشه بخاطر همون سه تا اتفاق بد به بن بست های متفاوت می خورم
چون نمی خوام ازش حرفی بزنم...
"چون کسی نیست که بپرسه"
می بینی؟
گاهی باید پیله شی
بپرسی
ای کاش خدا از هممون یکی مثل خودمون سر راهمون قرار می داد
از جنس محبت خودمون
از جنس اعمالی که برای بقیه داریم
قوربون خدا برم
منکه هر غلطی کردم سریع اورده جلو چشمم وتاوانشو همینجا دادم
حقمه حرفی ام توش نیست
کی نوبت به بقیه میرسه؟!
بی صبرانه،بی رحمانه،با لذت منتظر اون روزیم
که بعضی ها مثل او نروزهایی که باعث می شدن اشک بریزم
جلوم اشک بریزن ومن فقط نگاهشون کنم...
وقتی حتی بهش فکر هم می کنم لبخند می زنم
میگن ببخش،خب من ببخشم،یکی دیگم هست که باید ببخشه
بهترین کار اره
بخشیدن واگذار کردنه
من خودمو از این بند تنفر وکینه رها کردم
و منتظر حرکت اون نفر دیگه ام که ببینم چجوری میخواد جبران کنه!
البته!
البته!
ادمایی مثل من،که توی گذشته گیر کردن
ونگران فردای نیامده اشون هستن
خشم دارن
عصبانی ان..
یک مشکل خیلی بزرگ دارن...
نمی تونم بگم مشکله چیه
ولی..
فقط کنارشون باشید
ماها واقعا محبت میخوایم!
فکر نمی کنم کسی باشه که بتونه نجاتمون بده،کسیک ه درک کنه!
البته از نظر لغوی حتی
چیزی به اسم درک کردن
وجود نداره
عملا نمیشه ادم ها رو درک کرد
فقط میشه تقریبا فهمیدشون
من حتی فهمیدن هم انتظار ندارم
فقط...
هی روزگار
بیخیالش،
همون بی حسی مطلق
همون منطق بی احساس
همون خونسرد لجباز
همون حرص در ار بداخلاق
خیلی بهتره..
و این زجر اور ترین قسمت ماجراست
که باید پذیری
فقط خودتی که می دونی چیه به چیه!



تاریخ : جمعه 3 آبان 1398 | 12:44 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
تو از فصل پاییز زیبا تری...
من از فصل پاییز تنها ترم..#عیلرضا آذر..
پاییز...پاییز و برگ های زرد خش خش کنانش...
پاییز و رنگ های  طیف گرمش،چقدر تناقض داره...رنگای پاییز همشون طیف گرمن ولی خودش سرده ..
از فصلای مورد علاقمه.
سرم حسابی این مدت شلوغ بود،و هفته بعدم قراره همینقدر شلوغ باشه
کلیک نفرانس جذ اب توی یک روز برداشتم
از دانشمند مورد علاقم
روان تحلیل گر جناب اقای زیگموند فروید!ونظریه های زیباش...اریک اریکسون ومراحل رشدش وباحال ترین فیلسوفی که میشناسم ارسطو قراره کلی کنفرانس بدم.
قطعا خسته میشم...
اگر ه مبتونم کلاس اخرو میپیچونم می زنم به دل شب ویک روزم تنها سیر می کنم
دلم میخواد برم بشینم گوشه پاتوقم..بی صدا واروم بنویسم...هی بنویسم...هی بنویسم.
یک نکته جالب بهش برخوردم،دقت کردم دیدم وقتایی که رمان می نویسم،وقتایی که اینجا می نویسم و وقت هایی که مقاله علمی می نویسم 
شخصیت هام کلا ابهم فرق می کنه وبعدا که در حالت عادی قرار دارم همونو می خونم باورم نمیشه کار خودم باشه
مثل مقاله ای که امروز تمامش کردیم واستادمون دستور داد به بقیه کمک کنیم
ولی من هیچی از کارای که کردم یادم نبود
تا وقتی ک هروی روال افتادم وکاراشونو عین فرفره انجام می دادم...
اما...به طور کلی خیلی فراموشی گرفتم،جدیدا خیلی یادم میره،نمیدونم اثرات داروی بیهوشیه،داروهایی که می خورم یا چی
هرچی هست وقتی کارایی که برام یک زمانی بدون یادداشت برداشتن به حافظه سپردنشون اسمون بود الان عذاب اورشده وحتی همینکه اسممو فراموش نمی کنم باید خدارو شکر کنم.
شاید هم انقدر درگیری های ذهنی ام زیاد شده که دیگه هیچی یادم نمی مونه.
برام جالبه زمان هایی که غرق یک کاری میشم و بعد...حتییادم نمیاد اون کارو چطوری تمامش کردم.
"این که هر روز صبح،از تخت خواب بیرون بیای تا با همون چیزای همیشگی روبرو بشی،هربار وهر بار واقعا شجاعت بزرگی رو میطلبه!"
این جمله زیبا از چالز_بوکسفکی 
احتمالا اسمش رو شنیده باشنی پیشنهاد می کنم بعضا اثارش رو هم مطالعه کنین خالی از لطف نیست.
هرچند جای اروین یالوم جان خودمو نمیگیره که!
مثلا یک قسمت از کتاب زیبا و دل انگیز#وقتی_نیچه_گریست رو براتون بنویسم:
"هیچکس،هرگز کاری را تنها بخاطر دیگران انجام نداده است،همه ی اعمال ما خودمدارانه اند،هرکس تنها در خدمت خویش است،همه تنها به خود عشق می ورزند.
بنظر می رسد از صحبتم متعجب شده اید.این طور نیست؟شاید به کسانی می اندیشید که به آن ها عشق می ورزید.بیشتر غور کنید تا دریابید که ان ها را دوست ندارید:انچه دوست می دارید،حس مطبوعی است که از عشق ورزیدن به انان در شم اایجاد می شود!شما اشتیاق را دوس تدارید،نه کسی که اشتیاق را بر می انگیزد."
و من سخت با این حرفش موافقم.
امان از سکوت های بی صدا  و موسیقی....حتی توی سکوت ه مموسیقی جذاب وجذب کنندس...
با اینکه امشب خیلی خوابیدم  ولی همچنان خوابم میاد
حس ادمی رو دارم که همیشه اول بوده..از آخر:)



تاریخ : چهارشنبه 17 مهر 1398 | 11:49 ب.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
‏نوعی بی خیالی هست که معمولا بعد از انتظار کشیدن های طولانی پیش می آید...
بعد از مدتها تلاش کردن 
دویدن و به در و دیوار زدن 
بعد از مدتها خواستن بی نتیجه!

یکدفعه احساس می کنی خسته ای، 
بریده ای، دیگر توانش را نداری و هیچ چیز برایت مهم نیست...
به اینجا که میرسی فقط دلت میخواهد تماشا کنی 
برایت فرقی نمیکند رسیدن یا نرسیدن...
آمدن یا نیامدن، ماندن یا رفتن...
به اینجا که میرسی
نه دلتنگ می شوی نه دلخوش...
می گویی بی خیال!
و این بی خیالی غمگین ترین حس دنیاست...!

می خوام از ترم دو بگم برانتون وضایع کردن استاد تاریخچه روان شناسی...
من کنفرانس داشتم(کار مورد علاقم توی دانشگاه)
خیلی درسی که قرار بود بدم پر از ادم ودانشمند بود و حفظ کردنشم مشکل
بنابراین خلاصه نویسی ها رو با خط میخی که خودمم نمیتونستم بخونم محض دلخوشیم نوشتم.
حالا تصور کنین 8 صبح روز یکشنبه رو
من در حال مرگ ازبیخوابی حاصل درس خوندن
تصورش خیلی جالب میشه چون وقتی بی خوابم بی اعصاب وبی اخلاقم.
حالا فرض بگیرین استاد درستون یک استاد وراج پر حرف باشه که هی میپره وسط حرفتون:|«وی استاد رو مخی داشت»
خیلی شیک و پیک پشت جا استادی نشستم وبا اعتماد بنفس کاذب شروع به تدریس کردم
با ارامش تا اینکه...
استاد هی وسط حرفم شروع کرد پریدن
شاید هم فقط دو دقیقه از شروع من گذشته بود که هی حرف می زد وبه من هم هی می گفت اینارو هم بگو
می دونین که وقتی جوش بیارم چیکار می کنم
چشمامو بستم در حالی که از خشم قرمز شده بودم
یک نفس عمیق با ارامش کشیدم یک لبخند شیک فرمالیته زدم ودرحالی که با ابروهام بازی میکردم محکم وشمرده گفتم"استاد،اگر دندون محترمو روی جیگر محترمتون بزارین من همه رو میگم!اندکی صبر...."«وی همیشه گستاخ بود»
خنده ای کرد و تا اخر کنفرانسم دهنشو بست:)
گور بابای مرده اش اگر بهش برخورد
البته عوضی اخر ترم به طور مشهودی جبران نمود:|
خاک برسر این استادای عقده ای:)
ولی اون صحنه ای که اینوگفتم ار خندیدنایزیر میزی 6 تا  نخود کلاس نگم براتون
اصلا انقده کیف داره
مرض ریختنو نگم والا...

روزای خوبی بود...هست..خواهد بود
میدونین دیگه یک جور بی تفاوتی خاصه
پذیرش محض اینکه اگر این اتفاق ها نیوفته،زندگی زندگی نیست
پس اتفاق ها رو چه بد وچه خوب
چه سخت می پذیرم
و خب نسیت به همشون بی حسی عمل می کنم
تظاهر به اینکه ناراحت نیستی...از اینکه ناراحتی هم دردناک تره..
کسی چه میدونه..
کسی چه می فهمه...
همه به یک چیزی گیر میدن که هیچ ربطی به مارجرا نداره...
اوه ساعتو..فردا کلی کار دارم...برم لالا کنم!



تاریخ : چهارشنبه 10 مهر 1398 | 11:08 ب.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
It's not true
Tell me I've been lied to
Crying isn't like you
Oh-oh-oh
What the hell did I do?
Never been the type to
Let someone see right through
Oh-oh-oh
Maybe won't you take it back
Say you were tryna make me laugh
And nothing has to change today
You didn't mean to say "I love you"
I love you and I don't want to
Oh-oh-oh
Up all night on another red eye
I wish we never learned to fly
I-I-I
Maybe we should just try
To tell ourselves a good lie
I didn't mean to make you cry
I-I-I
Maybe won't you take it back
Say you were tryna make me laugh
And nothing has to change today
You didn't mean to say "I love you"
I love
از قفلی زدنای من که خبر دارین؟
خب بگذریم،یکی دوهفته پیش چه خوب بودا
سرم انقدر شلوغ بود وقت نفس کشیدنم نداشتم،درگیر مسائل فیلم برداری بودیم و بسیار لذت بردم
7 صبح که از خونه بیرون می رفتم 2 شب به اتفاق پسرا(همکارن بخدا)بر میگشتیم و با هزار جور التماس خونه راهم می دادن
شغل سخت که میگن اینه ها!
فیلم برداری با تمام سختیاش خیلی شیرین بود
خنده و دعوا وبحثایی که داشتیم
یک پروژه دانشجویی همونجوری که دوست داشتم.
بعدشم که برای سومین بار جابه جایی و نقل مکان به مشهد،نمیدونم چرا با شهر بزرگ حال نمی کنم وبا شهرای کوچیک راحت تر کنار میام
یکی از دلایلش اینکه دیر به کارام میرسم
واینکه سه هفتس توی خونه کلا حبسم دیگه جایی رو که بلد نباشی میشینی تو خونه
البته حوصله هم دخیله که من این روزا حوصله هیچیو ندارم ودوست دارم اول زودتر دانشگاه شروع بشه وبعدم از همه فرار کنم برم ناکجا اباد انقدر که هر روز بحث و جدل داریم.
دیگه دست وپا زدن رو کنار گذاشتم
کاری که همون اول باید می کردم
مربی شنا همیشه میگه بپر
و دست وپا نزن
خودتو رها کن
کم کم سبک می شی و میای بالا
شاید برای مشکلاتمم باید همینکارو کنم وهیچیو انقدر جدی نگیرم که بشینم 8 ساعت براش حرص بخورم
البته حق دارما
بعضا خر فرض می کنن
خر خودتی و جد وابادت
اگه به روت نمیارن از شعورشونه
بعضی چیزا برام تمام شدست
برای منطقم
ولی برای احساسم نه
که اخرشم می کنمش تویک شیشه ودرشو محکم می بندم.بدون توجه به اینکه اون چیه یا کیه.
دارم ترک اعتیاد می کنم
چقد سخته ها!
دوست دارم از اتفاقا و خاطرات با مزه بگم
میگم ولی از فردا
امشب خوابم میا دوبیشتر بمونم غر میزنم...ویاد چیزای بد بد می کنم



تاریخ : چهارشنبه 3 مهر 1398 | 12:21 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
شب تاسوعاست...
با خودم فکر می کنم،
اینکه اما حسین چه دلی داشته،
جوونت رو جلوت قیمه قیمه کنن،
پسر شش ماهت روی دستت جون بده،
برادرت تیکه تیکه بشه..
دخرت سه سالت توی غربت واز دلتنگی جون بده...
می دونین که..
دخترا خیلی بابایی ان...
خواهرت همه اینارو ببینه ودم نزنه...
اخه فقط خواهر ها می دونن،چقدر برادر برای خواهر عزیزه..
شما فکر کن حضرت زینب چه دلی داشته،بچه برادرش..برادراش...پسراش..برادرزاده هاش..همه رو دیده واخر هم گفت
"هیچ چیز جز زیبایی ندیدم..."
حضرت زینب قطعا دریاترین دل دنیارو داره..منکه از تصورش هم دق می کنم...
امام حسین (ع) رو که نگم..
ببینین بخاطر ما چه فداکاری رو کرده..
کل عزیزات وخانوادت رو فدا کنی..
فقط بخاطر اینکه یک عده یک چیزیو درست بفهمن..
ولی می دونی بدیش چیه؟!
اینکه این همه تلاشت هیچ فایده ای نداره و اونا...
درس اصلی رو نمی گیرن.
هرکدوم هرچی به نفعشونه برداشت می کنن...البته منظورم یک عده خاصه!
هرکس حسین (ع) و عاشورا رو یک جور تعریف میکنه
یک دختر بچه سه ساله میگه:
"حضرت رقیه بخاطر پدرش..."
یک نوجوون می گه:
"علی اکبر بخاطر پدرش..."
یک جوون می گه:
"حضرت عباس بخاطر معرفت وبرادرش،به قول معروف...یوسف 11 تا برادر داشت وحسین یک عباس رو.."
برادرا می دونن،برادر برای برادر جون میده...خدا نکنه برادر یک چیزیش بشه..برارد دیگه دق میکنه..
یک دختر جوان می گه:
"حضرت زینب بخاطر برادرش وصبرش..."
وای که چه صبری دارد زینب...فقط یک خواهر این رو درک می کنه!
یک مادر میگه:
"علی اصغر 6 ماهه اش"
مادرا می دونن چی می گم!
بچه 6 ماهت رو ببرن سالم وبعد قنداق خونی اش رو برات بیارن...
می دونین من بهش می گم "دل پاره کردن"
بند دلت پاره میشه،عصاره وجودت..9ماه با اشتیاق منتظرش بودی..که بیاد...امیدوار بودی بزرگ بشه،بشه مثل براردش علی اکبر..بهش بگن شبیه پدر بزرگشه(حضرت علی ع)
ولی بعد...
مجبوری گهواره خالی اش رو نگاه کنی وتکون بدی..
مجبوری به بچه های دیگه با حسرت نگاه کنی...
خدا لعنت کنه حرمله رو..
نوازد 6 ماهه رودیدین؟!چه پوست لطیفی داره؟!چقدر دوست داشتنیه؟!چقدر بغلیه؟!
گلوش رو بوسیدین؟
نرمه..خیلی..درحدی که یکم با شدت بوس کنین کبود میشه..
حالا یک تیره سه شعله رو در نظر بگیرین که با شدت،برخورد کرده به این گلوی نرم...
و روی دست های پدرش جون می ده..
می دونین قسمت بدش چیه؟!
پدری که مجبوره این قنداق خونی رو تحویل مادر چمش انتظار بده...هیچ دردی برای یک مادر بالاتر از از دست دادن کودکش نیست..
یک مرد میگه:
"امام حسین (ع) بخاطر خدا..."
یکی میگه:
"بخاطر حجاب..."
"بخاطر نماز..."
"بخاطر دین.."
همشون درست می گن..هر کدوم به نوعی...
ولی همش ناقصه...امام حسین (ع)
خودش رو خانوادش رو قربانی کرد که به همه بگه فداکاری لازمه،برای جاودانه شدن بعضی چیزها باید از خودت که هیچ..از خانوادت هم بگذری وهمه رو فدا کنی...
امام حسین برای من،نماد صبوری وایثاره..نماد بزرگی وصبر...جوونت جلوی چشمت بره...نوزادت رو دستت از دستت بره...و برای خواهری که قراره کلی سختی بکشه غصه بخوری...
برادرت..علمدارت...سقات...همه ی وجودت جلوی چشمات تیکه تیکه بشه...
اخ بمیرم برای اون طفل سه ساله..که منتظر اب بود..
امام حسین بنظرم جنگید که یادمون بده باید پای عهد وپیمانمون با خدا باشیم..به هر قیمتی که شده.
هر سال توی هیئتا..هر جور ادمی می بینیم..
امام حسین برای ادم ها...انواع نداشت.
حر که حر بود،وقتی رفت سمتش قبول کرد.
قضاوتش نکرد،پسش نزد..
ای کاش همین یک درس کوچیک هم ما یادبگیرم..
ادما رو از روی ظاهرشون قضاوت نکنیم...
وقتی نمیشناسیمشون پسشون نزنیم...
شاید یک نفر،به یک امیدی توی این جمع حاضر شده.
خودمون رو مبدا ومنبع خوبی ها قرار ندیم و ظاهربقیه رو با اعمال خودمون باطنی خودمون نسنجیم.
نمی گم کار راحتیه!
ولی بیاین 48 روز سعی کنیم اینجوری باشیم..
بعدش عادت می کنیم ادم ها بدون نگاه مذهبی/جنسیتی/پوشش/سنی/عاطفی،بپذیریم وکمکشون کنیم..
زندگی خودمون هم آرامش بیشتری داره...امیدوارم خود امام حسین(ع) یک آرامش خدایی به قلب هایی که لایقش هستن سرازیر کنه.
امیدورام تمام کسایی که براش سینه زدن واشک ریختن فارغ از سن و مذهب وجنسیت..امسال توی حرمش پابوسش برن...
امیدوارم خودش کل زندگیتون رو ساپورت کنه
امیدوارم اگه کسی بهتون ظلم کرده،حقتون رو پس بگیره.
واگرهنوز توی جادهی زندگیتون سردرگمین،چراغ راه رو خودش براتون روشن کنه!
وامیدوارم انقدر لیاقت داشته باشم که حسینی بشم...
خدا میدونه چقدر دلم هوای حرم کرده...
یا حسین...منکه ندارم کسی رو به غیرت
آرزومه با دعای های خیرت
پا بزارم جای پای زهیرت..
انی سلم لمن سالمکم..
انل حرب لمن حاربکم..
حرمت رویای من
دین من دنیای من
بنویسین رو سنگ قبر من آقای من
دنیای من...
الهم عجل محیای محیای من
من برای تو گریه می کنم
تو برای من
اقای من..
چقدره بگم اقا هواتو کردم..
کاش بیام به کربلات رو برنگردم..
بی سر و سامونتم بیا به من سامون بده
لیلای من یک خبری به مجنون بده
من که مردم کرب و بلات و نشون بده سامون بده



تاریخ : یکشنبه 17 شهریور 1398 | 08:25 ب.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
playground school bell rings again
rain clouds come to ply again
has no one told you she's not breathing ?
hello I'm your mind giving you
someone to talk to
hello
If i smile and don't believe
soon i know I'll wake from this dream
Don't try to fix me I'm not broken
 Hello I'm the lie living for you so you can hide
Don't cry
suddenly I know I'm not sleeping
Hello I'm I'm still here
All that's left of yesterday

خب...
از کی بود سر نزده بودم؟!
از اتفاقایی که افتاد بگم؟
میدونین چقدر طولانی میشه؟!
عملی که داشتم
بحث ازدواج
نقل وانتقال به مشهد
پروژه های دانشگاه
و...
همه و همه من رو توی این موقعیت قرار دادن،برنامه هام به طرز وحشتناکی شلخته شدن
دلم امشب به طرز ویژه ای گریه خواست...دلتنگی خواست و نمیدونم چمه به زبو ن ساده تر بگم
انقدر سرم شلوغ بود وکارای مختلف  داشتم که...الان که برای یک روز بیکار شد وقت کردم به خودم فکرکردم غم عالم وادم داره تو دلم سرازیر میشه.
مشکل اینه به هرکی محبت کردم هار شد.
شروع دوباره!وقتی صدبار شروع کنی بازم طرف مقابلت ادم نباشه
شروع نمی کنی..
انقدر قلبم درد میکنه
انقدر دلم ناراحته...
حس می کنم  ازم خسته شده...ای کاش از اول قبول نمی کردم.
من ودوست داشتن...
مسخره است...
دوباره همون کارا
محبت کنی
بی توجهی ببینی
اذیت کنه اشک در بیاره،واقعا همه مردا اینجورین؟!
چقدر پست..چقدر حقیر وچقدر ظالم..
قابل توجه اقایون،وقتی گند میزنین
با ببخشید
معذرت میخوام
و جملات محبت امیز
ماست مالی نکنین
با خر طرف نیستین،طرف مقابلتون ادمه
حس بی ارزش بودن بهش دست میده،واقعا میخواین براتونه بمونه؟!
بهش ارزش بدین.اینکه حس کنه دوستش دارین و دوست داشتنیه
بیشتر براش موندگاره تا اینکه حس بی ارزشی کنه.
هیچکی نمی تونه ازم سر در بیاره
هی نامنظم می تپه قلب مریضم
اونم یک جورایی دیگه طاقت نداره..

به قول شاعر...
زندگی یک چمدان است که می آوریش
بار و بندیل سبک می کنی و می بریش
خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم
دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم
گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم
به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم 
گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم
قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است
قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش
هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش
قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم
طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم
مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش
شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش
مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن
مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز
من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش
نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش
آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم
آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم

توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی
کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی
چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر
جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر
تا مرا می نگرد قافیه را می بازم
بازی منتهی العافیه را می بازم
سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم
رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم
ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور
قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور
مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم
و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم
ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم
نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم
خنده های نمکینت،تب دریاچه ی قم
بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم
مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود
و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود
قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند
هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بندِ توام آزادم
چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت
نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت
سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید
سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید
دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت
شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت
به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام
ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست
ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست
آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند
کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند
چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم
و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد
تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم
از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم
تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم
هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت
من تو را دووووو ... دهنه روی دهانم زد و رفت
همه شهر مهیاست مبادا که تو را
آتش معرکه بالاست مبادا که تو را
این جماعت همه گرگند مبادا که تو را
پی یک شام بزرگند مبادا که تو را
دانه و دام زیاد است مبادا که تو را
مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را
پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را
نانجیبان همه هستند مبادا که تو را
تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را
پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را
دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه
برف و کولاک زده راه خراب است نرو
بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم
با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم
بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند
این شب وسوسه انگیز مرا می شکند
بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست
گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست
بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست
و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست
پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم
بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم
می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش
خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش..
........
خندیدن،لبخند زدن
به کسی که بخاطر شما ناراحته
اشک میریزه
 مسخره ترین
بی ادبانه ترین
کار دنیاست

دوست دارم بنویسم...ولی...باشه برای وقتی که حالم بهتر باشه.



تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1398 | 10:52 ب.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
نمی دانم چه میخ واهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب وروز
چه می جوید نگاه خسته ی من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام وخاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظهار همدم ویک رنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو سطر پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
 به رویم چو گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه ی من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدارا بس کن این دیوانگی را...


تاریخ : یکشنبه 29 اردیبهشت 1398 | 11:31 ب.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
#کودک یعنی ‌زندگی... 
یعنی نشاط ، یعنی لبخند 
یعنی یک سرچشمه  برای فراموشی غم و مشکلات بزرگسالی...
امروز، مورخ ۱۱ اردیبهشت سال ۱۳۹۸
هیاهو کاری کرد...
کاری رو کردم که مدتها دوست داشتم انجام بدم، اما سعادت نداشتم.
امروز با جمعی از دوستان خوبم،  رفتیم‌پیش فرشته های کوچیکی که....
فرشته هایی ، که وجودشون پر از مهر و نیازه.
ای کاش ما آدم ها قبل از اینکه برای زندگی کسی تصمیم بگیریم، بهش فکر کنیم.
اصلا، چرا حتی زندگی خودمون رو هم خراب می کنیم؟!
حالا چرا توی زندگی که بهش مطمئن نیستم، یک‌موجود بی گناه رو میاریم؟!
حالا خدا بهمون یک فرشته هم داد،چرا ازش مراقبت نمی کنیم؟!
#بچه ها،امانت هستن..
فرشته هایی که امانتن!
امروز به اتفاق دوستان، به موسسه.اح رفتیم.
موسسه نگهداری از کودکان بی سرپرست و بد سرپرست.
بچه هایی که می تونم به جرات معصومیت فرشته هارو بهشون نسبت بدم...
بازی کردن با این فرشته ها، واقعا تجربه لذت بخش و نشاط آوری بود.
دوست دارم براتون بگم،از نگاه های گرمشون، از زیبایی  لبخندشون و نشاط صداشون!
این بچه ها هنوز امید داشتن..هنوز قلب هاشون گرم و تپنده بود! 
از شعرهایی که با لحن زیبای کودکانه برامون خوندن
از شوقشون برای بازی هایی مثل آسیاب، عمو زنجیز باف و‌‌‌... بازی های کودکانه 
حتی دوست دارم از بغض و شادی نهفته گوشه چشم تک تک دوستانم هم بگم!
تجربه خوبی بود، تجربه لذت بخشی بود، جوری مهر این بچه ها به دلم افتاد که مطمئنم تا سالها و شاید تا ابد نتونم اون نگاهشون رو بخصوص لحظه خداحافظی و بغضشون رو فراموش کنم.
خواهش می کنم...خواهش می کنم از فرشته هاتون مراقبت کنین...
خواهش می کنم، مفهوم‌ خانواده رو نگه دارین... خانواده مهمترین عضو جامعه است
 متاسفانه بخاطر دلایلی اجازه انتشار عکس از بچه هارو نداریم.
اما بهتون پیشنهاد میدم، برای یک لحظه فراتر از خانوادتون برین
فراتر از بچه هایی که در ارامش اطرافیانتون بزرگ‌میشن!
این بچه ها احتیاج به حمایت،محبت دارن...
واقعا ذهنم از اینکه حس و احساساتی که در اون لحظه داشتم رو بیان کنم ناتوانه!
دوست دارم برگردم عقب،اون ساعت ها رو استپ کنم و فقط در کنارشون لذت ببرم و از دنیای بزرگانه خودم فاصله بگیرم!
هیاهو،امروز  احساسی رو تجربه کرد که مدتها تجربه نکرده بود..
هیاهو امروز درس لذت، زندگی، قدر شناسی و دید زیبای امید رو یاد گرفت...
این لذت رو برای همتون آرزو می کنم
#هیاهو_نوشت


تاریخ : پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398 | 01:31 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
خیر سرم گفتم بشینم درس بخونم،هروقت قصد درس خوندن می کنم نمی شه!
شماهم مثل منین؟!
اصلا این روزا به شدت داغونه
هر کدوم مشکل خودمونو داریم
یک هفته هم که بدون گوشی سر کردم که البته الان حکمتشو می فهمم وبرای این اتفاق بسی خوشحالم.
اما خب،من نسبت به دوتا دوستای دیگه ام بیخیال ترم..دیگه حوصله که نه..ارزش جنگیدن نداره
هرچی میخواد بشه میشه
تهش که چی؟!
یک گوشه با کوله پشتی آبی لی ام ایستادم..تکیه دادم و کفش سورمه ای آل استارمو به دیوار زدم.
دست به سینه وایستادم واز اونور خیابونِ زندگیم نگاه می کنم
به اتفاقایی که داره می افته،آدامسمو باد می کنم و صدای داد  و بی داد توی سرم بیشتر میشه.
صدای آهنگ ر وبالا می برم.چشمامو می بندم..
می خونه...حرفای منو می خونه..
صداش خوبه..صدای شکستن میاد..داد...دعوا..جیغ...
چشمامو باز میکنم..خون می بینم.
اونور خیابون من دومی وجود داره که داره از لب ودهنش خون میاد و دستشو گرفته وفشار میده تا خونش بندبیاد،باز دعواشون شده..من دوم و خشم و غرور..من دوم نمی فهمه باید تسلیم اونا باشه
و صداهایی که تا الان توی سرم بودن هرکدوم با یک جسم تیز بالای سرم ایستادن ومیخوان از پا درم بیارن.
لبخندی به این صحنه می زنم.
چشم می دوزم به کمی عقب تر... اطرافیانم سعی دارن جام تصمیم بگیرن،نظر بدن ،به قول خودشون نجاتم بدن..
پوزخندی می زنم وبا جسم نیمه جون خونی خودم چشم تو چشم می شیم...لب می زنم"مقاومت تا کی؟!"
لبخند میزنه"تا ابد!"
خشم دوباره بهش غلبه می کنه وحسابی از خجالت من دوم در میاد...احمق!باید مثل من خودشو بکشه کنار وانقدر با وجود خودش نجنگه...بزاره بقیه کارشونو بکنن و به منطق و خشم و احساس جوابی نده.
من سومی رو می بینم که یک گوشه ایستاده اشک میریزه.
پوزخندی ام به حال اون می زنم...احساساتی بدبخت!ببین به چه قیمتی داره خودشو نابود می کنه.بند کوله ر وسفت می کنم ویک جاده  با موزاییک های پازلی رو در پیش می گیرم و راه میرم.به هق هق های من سوم...جیغ و داد و دعوای من دوم توجه نمی کنم.
می دونم یک توجه مساوی با یک باخت و...
من آدم باختن نیستم، درحالی که اونا با خودشون درگیرن،منم که تصمیم می گیرم. منم که حرف میزنم وغلبه می کنم به بقیه...
بقیه من ها درگیرن..هرکدوم به نحوی می خوان خودشونو نجات بدن وثابت کنن می تونن..
ولی من،بیخیال از دنیاو سرد از احساس حرف میزنم وثابت می کنم همه چی خوبه ولبخند فرمالیته ای میز نم...
هیچکس که درون من رو نمی بینه..دنیای خاکستری من...
هرکس به دلیلی زجه میزنه ودعوا می کنه و من به همشون پوزخندی تحویل میدم وراه خودمو میرم.
میخوان بمیرن؟!بزار بقیه من ها بمیرن..من در بدترین شرایط هم من رو تنها نمیزرام...
منطق..خشم..غرور..احساس..خجالت...من دوم.. من سوم..همه می دونن..تهش باختن..همه می دونن تصمیم نهایی دست کیه و همه می دونن دیگه هیچ تکراری وجود نداره...
این جنگ داخلیه...
یک جنگ زمستونی..
نفسم بالا نمیاد،نمی دونم سرماخوردگیه،حساسیته چه کوفتیه من تو بهار انقدر اذیت می شم..
شاعر اینجا می فرماید:
"Nevermind, I'll find someone like you.
I wish nothing but the best for you too.
Don't forget me, I beg, I remember you say, 
"Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead", 

دیگه گیتار نمی زنم..هیچ وقت!
شاید یک روز برگردم اما....
آه...از این روزگار..حس هیچی نیست.
می دونین بنظرم همه یک جای کارمون اشکال داره،کار من که خیلی اشکال داره.خدا هیچ وقت بد بندشو نمی خواد.هیچ شکی درش نیست.
ما آدما... ما آدما جادهه امونو اشتباه انتخاب می کنیم و وقتی به وسطش می رسیم و می بینیم هیچی نیست بر می گردیم وبازم خسته می شیم!

تنگِ دلم ،خیلی ولی نمیارم بروت
مقصر منم لعنت به من،بارِ اخرم بود.
که عاشق شدم
ولی نبود دست ِخودم
طرز نگات برگِ برندت بود
می تونستم برم!
خیلی زودتر از این حرفا
نشد دلم راضی اما
که دلِ بکنه
بار اول که ما
همو دیدم دلم رفتو
باید رد می شدم از تو مثل همه

ببخش اگه نبودم 
دوست داشتم باشم،بلد نبودم
توام دیگه فکر من نباش غصه نخور 
نیا از پشت میله های آسایشگاه یواشکی نگاهم کن
خوبم!
خیال کن دیوونه یک شب خوابید و
 مورچه های خاک ریختن روش
توام بخند وبگذر وفراموش کن
که دنیا محل گذره
حالا که تمام شده
بزار این خط آخر نامه بگم برات
می ارزید
تمام اون روزا به این شبا می ارزید
گفتم که بدونی پشیمون نیستم،فقط دیگه نیستم
خستم..می خوام چهارتا پاییز بخوابم...
خداحافظ..
#هیاهو_نوشت
فاطمه آریا.


تاریخ : جمعه 30 فروردین 1398 | 01:38 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
دکتر می دونی نهنگ ها خیلی بدبختن؟!
هرچی گریه کنن دل دلبرشون براشون نمی سوزه
فکر میکنه آب دریاست رو صورتشون
اینکه دل نهنگه یهو می پوکه
میاد میشینه تو ساحل و می میره
نخند!من می دونم
من خودم یک نهنگ مردم!



تاریخ : جمعه 30 فروردین 1398 | 01:36 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
دیگه برام مهم نیست
بی حس شدم
از قضاوت و بی انصافی هیچ ادمی دلم نمیگیره!
من ب مرحله پذیرش خودم رسیدم،
ن از تمجید و ابراز علاقه کسی ذوق میکنم،ن با انتقاد و رفتن کسی ب هم میریزم!
ب معنای واقعی عین خیالم نیست!
این روزها؛همه چیز دنیای من ب خودم بستگی داره
حال من خوب است
ن عاشقم،ن غمگینم،ن دلتنگ...
از شما چ پنهون
این روزها جای هیچکسی خالی نیست!
من در بی تفاوت ترین حالت ممکن قرار دارم!



تاریخ : سه شنبه 27 فروردین 1398 | 02:25 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات

.

یک سال دیگه ام گذشت.

امیدوارم در سال جدید، آسمون قلبتون به صافی و آبی آسمون بالای سرتون باشه و زمینش به سبزی چمن های بهار...

گرمای دلتون به گرمی مرداد تابستون

و زیبایی باغ دلتون به زیبایی ۴ فصل سال...

امیدوارم هوای دلتون هوای بهاری با بوی خاک بارون خورده باشه...

امیدوارم‌ لبخند زیبای دائمی روی لب هاتون از عمق وجودتون باشه...

امیدوارم با تمام قدرت،اراده،شجاعت با غم ها  و مشکلات زندگیتون مبارزه کنین‌و خیلی راحت شکستشون بدین...

هیاهو امشب برای‌تمام‌دوستانش دعا کرد، برای اونایی که پارسال لبخندی به لبش آوردن‌ ، برای اونایی که اشکی از چشمش‌چکوندن و برای اونایی که چیزی یادش دادن‌و کنارش بودن...

امشب برای تک تک قلب های شکسته دعا کردم و امیدوارم سالی بدون شکستگی‌متوالی داشته باشن!

هیاهو امشب سال جدیدی آغاز کرد، سالی که امیدوارم جز لبخند دیگران‌چیزی نصیب چشمام نشه...

پ.ن۱:عکس اول سفره هفت سین امسالمونه، سادهِ ساده، از قدیم و ندیم‌گفتن زیبایی توی سادگیه... منم سعی می‌کنم‌مثل هرسال،مثل ۱۹ سال و ۸ ماه گذشته ساده و شاد باشم

پ.ن۲:می دونین که تنبلایِ شکمو،همیشه کارای ساده و خوشمزه رو هنگام تقسیم کار بر‌می دارن، آشپزی شب عید هم به من رسید

نتیجه ای که مشاهده می کنین قرار نبود این باشه ولی کاره دیگه،تجربه است دیگه

ماهی رو لطفا با پودر معمولی سرخ کنین تا مثل ماهی من پوست نشه و فیله اش بمونه

و البته یادتون باشه هیچ وقت به اعضای خانواده نگین چی تو غذا می ریزین بزارین سوپرایز بشن



#سال_نو_مبارک

#هیاهو_نوشت




تاریخ : پنجشنبه 1 فروردین 1398 | 02:47 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
بودنت هنوز مثل بارونه تازه و خنک و ناز و آرومه
حتا الان از پشت این دیوار که ساختن تا دوست نداشته باشم
اتل و متل بهار بیرونه مرغابی تو باغش می خونه
باغ من سرده همه ی گلاش پژمرده دونه دونه
بارون بارونه بارون بارونه بارون بارونه بارون بارونه

دلم تنگه پرتقال من گلپر سبز قلب زار من
من ببخش از برای تو هر چی که بخوای میارم
اتل و متل نازنین دل زندگی خوب و مهربونه
عطر و بوش همین غم و شادی کوچیک و بزرگمونه
آهای زمونه آهای زمونه
این گردونت کی داره می گردونه
بودنت هنوز مثل بارونه
مثل قدیما پاک و روونه
از پشت این دیوار بی رحمی که بینمونه
هاچین و واچین عسل شیرین
قصه مون هنوز ناتمومه
از این جا به بعد کی می دونه
که چی سرنوشتمونه
بارون بارونه بارون بارونه
بارون بارونه بارون بارونه
بارون بارونه بارون بارونه
بارون بارونه بارون بارونه


خودکشی  واژه عمیق ودردناکیه، وقتی می شنوی یک نفر خودکشی کرده اولین سوالی که توی ذهنت ایجاد می شه اینه" چرا؟"
بعد که سن وسالش رو هم می فهمی بدتر توی خودت فرو میری و میگی "اخه اون فقط یک بچه بود!"
از خودت می پرسی آخه چرا باید یکی ازا ون قرص لعنتی المینیوم فسفاید ( قرص برنج) 
رو بخوره و بمیره؟
چرا چیزی رو که می شد با حرف زدن حل کرد،با این لعنتی انجام بده؟
ولی وقتی خودم رو توی موقعیتش می زارم،می گم خوب منم توی اون معوقیت بودم 
فکرش به سرم زد ولی انجام ندادم
بنظرم خودکشی خودخواهانه ترین کاریه که یکی می تونه انجام بده!
اون فقط به این فکر میکنه که بمیره وراحت بشه
به بقیه که بعد مرگش چی می کشن فکر نمی کنه!
 گیرم که بدترین اتفاق دنیا براش افتاده،چرا خودکشی؟! 
درکش نمی کنم،واقعا برام غیر قابل هضمه1سرم درد می گیره وقتی به این فکر می کنم یک فرشته،ثیک عروسک بخاطر یک انتفاق ،یه دلگیری زیر خروار ها خاکه...
 خدا کنه حداقل خدا ببخشتش و هواش رو داشته باشه،من بیشتر نگران خودشم...
خواهش می کنم..حرف بزنین! حرف بزنین،حرف بزنین... هرچ کس از حرف زدن نمرده اما خیلی ها از سر سکوت مردن
خواهش می کنم مراقب اطرافیانتون باشین...افسردگی هیچ چهره ای نداره!خواهش می کنم حواستون باشه شاید یک روزی بیاد  که دیگه دیر باشه!


تاریخ : دوشنبه 20 اسفند 1397 | 05:02 ب.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : دوشنبه 20 اسفند 1397 | 04:03 ب.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات

شاید وقتش رسیده باشه یکم حرف بزنم..مثل هر روز ...هر ساعت وهر دقیقه که حرف می زنم. تفاوتش توی چندتا چیزه...

شخصیت هایی که باهاشون حرف می زنم واقعی نیستن...

همه توی ذهن وتخیل من هستن!در واقعه اونا همون من هستن!

میدونم،میدونم شاید این جمله مسخره ترین جمله وحرف باشه..اما این واقعیتی از منه...منی که این روزها خودم رو غرق کردم توی درس وکار....

میدونین که ذاتا ادم خونگرم واجتماعی هستم..اما جدیدا هرچی بیشتر می خونم بیشتر از این دو صفت بدم میاد.

اشتباه نکنین صفت های خوبی هستن!خونگرم بودن وداشتن روابط اجتماعی توی ایران یک امتیاز وپوئن مثبته،حداقل برای منی که شغلم ایجاب می کنه اینجوری باشم...

اما مسئله این نیست...

مسئله بلوغه...ادم از یک جایی به بعد تمام اتفاق و رفتار اطرافیانش رو از دیدگاه دیگه ای می بینه

من الان اون نقطه ام.نقطه بلوغی که تازه شروع شده و من شروع به درک کردن کردم.

از گذشته تا امروز...

واین حجم از اطلاعات،دروغ،دشمنی نسبت به خودم برام درد آوره...

نمی گم همه بدن...نه بعضی ها هم واقعا تورو دوست دارن وگاهی کارهایی که می کنن بخاطر خودته

اما من از اون دسته آدم هاییم که حاضرم بمیرم ولی کسی بخاطر من بدون اطلاع خودم چنین کاری نکنه

با اینکار اعتماد رو توی قلب وذهنم میکشه.

می دونین خیلی چیز سختیه!

دیگه حرف کسی رو باور نمیکنین!هیچ کس.به نظرتون همه دروغگوهایی هستن که می خوان ازتون استفاده کنن وتوی اولی نفرصت که نقطه ضعف هاتون رو بفهمن خنجری در میارن توی قلبتون فرو می کنن!

این ترسه که باعث میشه دیگه اجازه ندین هیچ ادمی وارد زندگیتون بشه

ویا به قول شرلوک به ضعف شیمیایی تون پی می برین!

همه ما ضعف شیمیایی داریم...احساسات،ضعف شیمیایی همه ماست.حالا نظرات متفاوته،از نظر من هر ضعفی بد نیست...هم می تونه تورو ببازونه هم برندت کنه

بر می گرده هب خودت که اختیارت دست کی باشه؟

حقیقت اینکه میگن مغز احمقه وباید به حرف قلب گوش داد

خیلی ها هم معتقدند قلب احمقه ومنطق بهترین چیز ممکنه

اما من می دونین چی میگم؟

خوشبخت واقعی کسیه که قلبش پادشاهه ومغزش وزیر!

می دونین هیچ پادشاهی بدون یک وزیر دانا ومنطقی به جایی نمیرسه وبهترین وزرا اونایی هستن که بهترین راهکار هارو میدن وجلوی پادشاه رو به موقعش می گیرن...

در واقعه وزرا نصف بیشتر همه کارن!

از بحث اصلی دور نشیم!

اجتماعی بودن یک صفت عالیه،که توی بهترین دوره زندگیم تجربه اش کردم.

با بهترین دوست های دنیا

حالا به هر دلیلی ازشون جدا افتادم.

پشیمونم..

می دونین من چه مواقعی ابراز پشیمونی شدیدی می کنم؟

زمانی که اجازه می دم دیگران به اصطلاح بزرگتر برام تصمیم بگیرن

می دونین چرا؟

چون اونا نگاه نمی کنن من چی میخوام!نگاه نمیکنن آیا این به من وزندگی من لطمه میزنه یا نه

خودشونو جای من تصور نمی کنن

بلکه خودشونو تو موقعیت من میزارن

البته بگم،پشیمونیم بخاطر سختی اش نیست

همونطور که همیشه میگم سختی نصف بیشتر شیرینی زندگی رو تشکیل میده واگه این اتفاقات نمی افتاد من هیچ وقت به این سطح فکری بلوغ واستقلال نمی رسیدم

و چیزی که خیلی اذیتم می کنه دخالت بی مورد اطرافیانم توی زندگیمه!

همیشه از اینکه یکی ازم توضیح اضافه بخواد،سیم جینم کنه اونم وقتی اگه لازم باشه خودم همه چیز رو میگم بدم میامد

حالا چه برسه که بیاد درمورد من نظر هم بده!

قطعا می دونین چقدر سخته یکی همش رو اعصابتون بره وهیچکاری نتونین بکنین!

خوب بعضیا دعوا میکنن

بعضی ها هم مثل من بیخیال بقیه میشن در خونه روی خودشون می بندن ویا ارتباطشون رو با افرادی که ازارشون میدن قطع میکنن واز جمع دوری میکنن

البته این همه دلیلش نیست

جز فضولی واحضارنظر های بی مورد دیگران توی زندگی یک فرد دیگه

وقتی تو جمعی قرار دارین که همه از شما بزرگترن واجازه حرف زدن وابراز وجود به شما نمیدن ومیکوبنت وتحقیرت می کنن وبهت طعنه می زنن ترجیح میدی ازشون دوری کنی!

البته یک تبصره داریم

اگر حرف،حرف مفت باشد،حق با اون هاست وشما حق حرف ندارید وباید خفه خون بگرید!ان هم در محضر بزرگان

اما اگر حرف حرف حساب باشد وان ها بخاطرسن کمتان توی دهنتان بکوبند

به شما پیشنهاد می کنم از اتاقتان بیرون نیاید وبا یک "گور بابای همشون بزار توی اشتباه خودشون غرق بشن"از قضاوت شدن وشنیدن طعنه های احتمالی ومنطق های مزخرف وخرفات دوری کنین!

می دونین که بزرگا همیشه متعصبن!

بعلاوه که توی جمعشون غیبت و نقاب های دورغین هست!بعضی وقتها بودن توی بعضی جمع ها مثل این میمونه به هرکدومشون یک تیغ بدی

بکشن روی بدنت...اولاش دردش لذت بخشه،حتی خونی که میزنه بیرون اما امان از وقتی که اب بهش بخوره!

برای همین شخصا ترجیح می دم توی بعضی جمع ها نباشم،نه اینکه دوست نداشته باشمون هانه

من عاشق تک تک اطرافیانمم وچزی به اسم تنفر در من وجود نداره

اما بعضی وقت ها دوری بهترین گزینه است

اونم وقتی کسی ازت خوشش نمیاد

این اعتقاد ما ایرانی ها که می گیم "بدرک که خوشش نمید،مشکل خودشه،بره گمشو اصلا از حرصشم شده فلان وبهمان می کنم"بیشتر به خودمون اسیب میزنه

و من دوست ندارم اون شخص اسیب دیده از تنفر بقیه باشم!

من دوست ندارم ارامشم رو بخاطر بقیه خراب کنم واجازه نمی دم بقیه وارد حریمم بشن وارامشم رو بهم بزنن

لیاقتش رو ندارند بعضی ها

بعضیا این لیاقته رو ندارن که بیان کنارتون بشینن و مثل شما از ارامشتون لذت ببرن و اروم بشن

باید بزارین توی غوغای درونی خودشون بمیرن

من تنهایی رو دوست ندارم

همیشه گفتم تنهایی مرگ منه

زجر کش کردنمه

اما وقتی میبینم این همه ادم،به جای خوب وبدن بعد ودنبال اینن که ارامش ها رو از هم بگیرن

حریمم رو حفظظ می کنم

خودمو می کشم عقب

شما بگو ترسو

من میگم اسیب دیده !

اشتباه کردن چیز عادیه،اما عقل هم خوب چیزیه.

بعد از اینکه خودتون وبرای یک مدت از غوغای بقیه دور کردین

تنهایی زیاد میشه،برای انسان تنهایی مثل جام شوکران میمونه

هیچ موجودی قادر به تحمل تنهایی نیست واحتیاج داره یک دلگرمی داشته باشه وباهاش حرف بزنه

اما از نظر من ادما قابل اعتماد 100 درصدی نیستن!

و جنبه شنیدن حرف هارو ندارن

مثلا خود من

از اون ادمام که برای کسایی که خیلی دوسشون دارم خیلی حرف می زنم

خیلی توضیح میدم

اصلا یک اخلاقی دارم

تمام اتفاق های روز بعد وجملاتی که ممکنه به کار ببرم رو شب قبلش دیالوگ می کنم توی ذهنم وگاهی هم کلی می خندیم !

می گم میخندیم

چون توی ذهنم من تنها نیستم

یا داستان هایی برای خودم می سازم،که یک نفر نشسته

یکی هست

جنسبتش مشخص نیست

اصلا یک روز دختره یک روز پسر

یک روز هم دست جمعی چند نفر از شخصیت های تخیلی مورد علاقمو بر میدارم توی ذهنم جمع می کنم

میشینم براشون حرف میزنم!

می دونین چه ارامشی داره بشینم براشون از داستان هایی که توی ذهنمه بگم وحرف هایی که از نظر بقیه چرته؟

می دونین مثلا برای نمونه میگم"حالا من این کارو بکنم بنظرت زشت نیست؟

(شخص تخیلی)-نه خوب ممکنه خیلی خوب باشه،بیا امتحانش کن!اصلا چه کاری هست؟!

من-می خوام نقاشی بکشم،از چیزایی که دوست دارم،اخه می دونی من عادت دارم نقاشی هام رو اینجوری بکشم،اما خجالت می کشم!یا بنظرت حرف زدنم بده؟!

تخیلی- نه دیوونه،تو خوبی،نقاشی هاتم هرجور باشن برای خودنن مجبور نیستی به کسی نشونشون بدی و هروقتم خواستی با کسی حرف بزنی اراده کن من بند بند حرف هاتو می شنونم،مثل بقیه بهت نمی خندم!مسخرت نمی کنم و نمی ترسی ازا ینکه شاید یک روز بر علیه است استفاده کنم وبا یک خنده بخااطر سلیقه عجیب غریبت نمی خندم که ناراحت بشی وبغض کنی!"

این یک نمونه کوچیکی از دیالوگ های روزانه منه با خودم!با اشخاص خیالی توی ذهنم!

ازادما بهترن!فقط یک بدی داره....

بعضی وقت ها خیلی طولانی اینکار وانجام بدین

و با استفاده ازاین روش ضعف ها ونقاط ضعفتون رو بپوشنین

روزی میرسه که دیگه معتاد این کار شدین واز حرف زدن با بقیه دست می کشین.

و گاهی انقدر دلبسته شخص خیالیتون میشین که براتون سخت میشه از اون دیواری که دور خودتون کشیدین بیرون بیاین وبه زندگی برگردین!دوست دارین خودتون باشین وجایی که فقط با خودتون صحبت کنین!.

من الان این جوری ام...

اما خب نکات خوبی هم داره

شما خودتون به خودتون انتقاد می کنین

خودتون برای خودتون دعا می کنین،به خودتون ارامش می دین و حتی گاهی با خودتون دعوا می کنین.... انگار شما وشخص خیالیتون دو نفرین...یکی شما..یکی ام شخصی که بایدتوی زندگیتون وجود داشته باشه اما نیست....


دوست دارم بشینم روی نیکمت ذهنمسرمو بزارم روی شونه های شخص خیالی ویا به اصطلاح "او" که من رو بهتر از خودم میفهمه و روز ها وساعت ها گریه کنم...دوست دارم براش حرف بزنم،از قدم های کج برداشته ام توی راه کلاس بگم ،بگم که سعی می کنم مثل یک پرنسس راه برم،با سری بالا و سینه ای ستبر و لبخندی اغوا کننده

بگم اما بخاطر حیا و ترسم از توجه دیگران همیشه سرم رو پایین میندازم وته تهش لبخند کجی روی لب هام دارم...

اون هم از خجالت دندون های سیم کشیم هیچ وقت دندون نما نمیشه...

بگم که حسرت یک روز پیاده روی رو در زیر باران با "او"دارم...

بگم که سالهاست اشکی از چشمم نچکیده...

من بگم و "او"در کمال سکوت گوش کنه..بدون اینکه قضاوتم کنه.در نهایت بگم که در تمام طول زندگی ام دوشت داشتم یکی باشد که محبت کند ومحبتش کنم اما کسی نبود که دستش لای موهای مشکی _حنایی ام بره ونوازششون کنه...

اونم دستشو بره توی موهام و در جواب همه حرفام بگه"دیوونه،تو خودتو داری،خداتو داری،به هیچ ناز ونوازشی احتیاج نداری،به هیچ دستی برای راه رفتن احتیاجی نداری،وقتی نمی تونی به کسی اعتماد کنی ،وقتی کسی نیست که به قدری کهه دوستش داری ،دوستت بداره وکنارت بمونه..تنها بمون.تو تنهایی مثل خدا،اما ببین چقدر حالش خوبه!تازه توکه دونفرو داریً!تو خدا رو داری و "او"رو!

ودر نهایت لبخندی بزنم واز داستان های مسخره و کودکانه ی توی سرم برایش بگویم و "او"هم با هیجان گوش کنه!

"او"در واقعه خود من هستم!

من که شخصی رو در ذهنم ساختم تا در هر لحظه بهش دسترسی داشته باشم وکنارم باشه..لحظات ترسناک...استرس اور...افسردگی...

زمانی که هیچکس نیست او باشه...

می دونین...زندگی یک ریسکه....

من ادم ریسک پذیری ام...

اما از ادم ها زیاد خوردم...

وترسی که از ادم ها و کاراشون دارم من رو به اینجا کشونده..شاید هم تقصیر خودمه که بیش از حد سخت گیرم وانتظار دارم بقیه هم مثل خودم باشن

من که نمیگم خوبم نه

من هم بدی هایی دارم

بدی هایی که خیلی ام رو مخه

اما سعی میکنم خوبشون کنم

حداقل سعیمو می کنم

و در کمال خودخواهی نمی گم من همینم که هستم!

بدترین جمله همینه واز این ادما باید ترسید

من از ادما توقع داریم

توقع دارم وقتی دوستشون دارم،مثل من صادقانه دوستم داشته باشند

وقتی برای حرف هاشون وقت میزارم

برای چرندیات کودکانه ام صادقانه وقت بزارن

دنیای ذهن من قطعا از دنیای زشت بیرون واقعی قشنگ تره!

ادم ها میان ومیرن

هرکدوم با یک شخصیت غیر قابل حدس

با یک روش

نمیتونی حدسشون بزنی

تا زمانی که دستشون برات رو بشه....حالا سوال اینه،تا او نزمان چی ازت میگیره،چی بهت میده؟

ارزشش رو داره؟

تو شاید هزاران فرشته کنارت داشته باشی!اما همیشه یک شیطان هم هست!

و ترس من از همن یک شیطانه!

من ارزو میکنم "او"ذهن من تبدیل به مردی واقعی بشه

مردی خوشحال،با لبخندی زیبا..که وقتی لبخند می زنه چنان مات ومهبوت لبخندش بشم که گذشته وحال واینده رو فراموش کنم

با عطری ارامش بخش که وقتی نفس می کشم وجود بقیه رو نادید بگیرم

"او"باید کسی باشد که در چشمانم زل بزند وروزی هزار بار یاد اوری ام کند من تنها ترین نیستم و او همیشه با من است و بدون من نمی تواند....

ارزویی محال اما امیدوار کننده!

من عشق نمیخوام!

"عشق،خطرناک ترین چیز دنیاست"

من او را میخوام...که دقیقا شبیه مرد تخیلی ذهن من است!مردی با رایحه ارامش...با عطر من!


چقدر پرم برای نوشتن..اما برای امشب کافیه...


#هیاهو_نوشت

فاطمه آریا

بامداد 97/10/21



تاریخ : جمعه 21 دی 1397 | 02:05 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
همیشه "سکوت" دلیل بر عدم قدرت شخص بر جواب دادنش نیست...
خیلی ها هستند که سکوت اختیار می کنند تا کسی را جریحه دار نکنند.
خیلی ها هستند سکوت اختیار می کنند چون درد دارند وحرف زدنشون دردشون رو بیشتر می کنه!
خیلی ها هم هستن می دوننکه حرف زدن در بعضی مواقع فایده نداره 
خیلی ها هم موقع عصبانیت سکوت می کننن تا کسی را از دست ندهند
پس "سکوت"دیگران را معنا نکنیم...

خیلی وقت بود هوس نوشتن داشتم،وقت اجازه نمی داد!اعتراف می کنم..هر جا برم هر کاری کنم بازم باید بنویسم
طبیعت ذاتیمه انگار،نوشتن برام مثل این میمونه که شیشه عمری که داره خالی میشه رو پر کنم
درست مثل حرف زدن،با این تفاوت که من کسی رو ندارم که باهاش بشینم ساعت ها حرف بزنم
حوصله حرف زدنم ندارم،توقع دارم بقیه حرف بزنن ومن گوش کنم. یا .....نمی دونم
خسته بنظر می رسم!
می دونم اولین چیزی که به ذهنتون با خوندن این متن میر سه چیه!
باز این دختره آمد که همهی افسردگی هاش رو به جون ما بندازه(خوشم میاد خودش می دونه چه جونوریه!)
اما...
من روز های شادم رو انکار نمی کنم وخیلی وقت ها میام میگمشون
اما این روز ها انقدر در گیر کار ودرس شدم که....
راستی بهتون گفتم،میرم سر کار؟!
بهتون گفتم شروع به فصل جدیدی از زندگی ام کردم؟
خیلی لذت بخش و خسته کنندس
البته یک خستگی شیرین
گاهی انقدر خسته ام می کنه که وقتی برای فکر کردن ندارم
شاید هفته ها نرسم یک فیلم نگاه کنم
اما این خستگی رو دوستد ارم
به چیز هایی که ناراحتم می کنه فکر نمی کنم
نبینین باز امشب دلم گرفته نشستم درد ودل می کنم!
چون عموما این کارو کم می کنم
اعتماد... چیز قشنگیه
ولی نمی دونم چرا کمتر کسی این حس رو کامل بهم می ده
دلیلش رو نمی دونم،علاقه ای به دونستنش ندارم
نمی دونم یک جور مزخرف خاصی شدم جدیدا،در کمال تعجب...
دوست دارم با کسی حرف بزنم
اما حوصله کسی رو ندارم
وقتی کسی هست ارزو می کنم زود بره
از هرچی بدم میاد کمتر پیش میاد(!) (جلل خالق مگه داریم؟!) والا خودمم در عجبم
جز ادما و مهمون که خب همیشه باهاشون مشکل داشتم.
هر اتفاق خوبی که می خوام بیافته حتما می افته
اما هیچ کدوم اون حس خوبی که دنبالشم رو بهم نمی دن
دلتنگی؟!
گاهی در سرحد مرگ
گاهی بی تفاوت وسرد
اصلا مشخص نیست چند چندم
دوست دارم به یکی محبت کنم
عقده محبت کردن دارم انگار
طالب محبت نیستم زیاد،اما ایجاد توقع میشهبرام.
دوست دارم نگران کسی باشم
دوست دارم یکی رو دوست داشته باشم
اما هروقت هرکی رو دوست داشتم،بهش نزدیک شدم
برعکسش شد
نمی خوام بگم ادم عاشقی ام
چون عشق فقط یک باره
من فقط ادم های ویژه ای رو به طور ویزه ای دوست دارم!
که خوب اونام هزار بار بهم ثابت کردن دوستشون نباید داشته باشم
تنها ادمی که خیلی دوستش دارم و ادم مونده پویاعه
خدایشش دمش گرم ادمه!بسی دوستش می دارن،بسی هم پسر خوبیه اما خب...اخلاق گند من وکه می دونین دیوونش کردم رسما.
از دستم خیلی شکاره!
بگذریم.
آقا من یک بیو گذاشتم توی تل
دردسر شدهه ها
ترجمه یک آهنگ کره ایم بود فقط:{
از یک فیلم ،انقدر زود قضاوت نکنین دیگ
و...خیلی دوست دارم به یکی بگم که از چشمم بدجور افتاده اما نمی دونم چجوری بگم
به هر حال...
بازم سعی می کنم اینجا بیام
و
در نظر نگیرم که چقدر تنهایی میتونه سخت باشه
حداقل از بدون با کسایی که نمیخوانت شیرین تره!



تاریخ : یکشنبه 18 آذر 1397 | 10:38 ب.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
وسط کلاس بودم
حواسم اصلا به درس و کلاس نبود که یدفعه استاد برگشت،گفت تو!!!
از اونجایی که انتظار نداشتم با من باشه توجهی نکردم بعد از چند بار صدا زدن فهمیدم با منه....
بلند شدم 
گفت اسمت چیه؟؟اسممو بهش گفتم 
بعد گفت دوتا سوال ازت میپرسم اگه درست جواب بدی از کلاس نمیندازمت بیرون و من هم از رو اجبار قبول کردم 
چه میدونسم چی میخواد بپرسه....
پرسید انسان برای زنده موندن به چه چیزی نیاز داره...؟!؟
مکث کردم...
مکثم یکم داشت طولانی میشد
یهو با صدای نه زیاد بلند گفتم"عشق"
استاد که انتظار چنین جوابی رو از من نداشت هیچی نگفت و فقط بهم خیره موند کل کلاس از جوابم شوکه شده بودن 
هیچکس نمیدونست چی بگه 
نمیدونستن مثل همیشه دارم شوخی میکنم یا نه
بعد دوباره شروع کردم به گفتن...
ادم واسه زنده موندن یکیو میخواد که همیشه کنارش باشه تو سختی و راحتی و تو خوشیو ناخوشی...
یکی که حتی فکر کردن بهش حال ادمو خوب میکنه یکی که ادم به خاطر اونم که شده به خودش عطر میزنه،تمام تلاششو میکنه که مرتب باشه، حرفام که تموم شد دوباره کلاس تو سکوت عجیبی فرو رفته بود!
ولی اینبار سکوت خیلی سنگین تر بود....
یهو سکوت شکست و کم کم صدا دست زدن دوستام بلند شد،حتی خود استاد هم دست زد و اینبار اونی ک شوکه شده بوود من بودم 
بعد استاد نگاهی بهم کرد و گفت:بعنوان سوال دوم میتونی بهم بگی چرا سرو ریختت اینقدر بهم ریختس...؟
و اینبار من بودم که سکوت کردم و حرفی برای گفتن نداشتم....


تاریخ : جمعه 18 آبان 1397 | 12:35 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
I heard, that you're settled down, 
That you, found a girl and your married now.
I heard that your dreams came true.
Guess she gave you things, I didn't give to you.

Old friend, why are you so shy?
Ain't like you to hold back or hide from the light.

I hate to turn up out of the blue uninvited, 
But I couldn't stay away, I couldn't fight it.
I'd hoped you'd see my face and that you'd be reminded, 
That for me, it isn't over.

Nevermind, I'll find someone like you.
I wish nothing but the best, for you too.
Don't forget me, I beg, I remember you said, 
"Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead"
Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead, yeah.

You'd know, how the time flies.
Only yesterday, was the time of our lives.
We were born and raised in a summer haze, 
Bound by the surprise of our glory days.

I hate to turn up out of the blue uninvited, 
But I couldn't stay away, I couldn't fight it.
I'd hoped you'd see my face & that you'd be reminded, 
That for me, it isn't over.

Nevermind, I'll find someone like you.
I wish nothing but the best for you too.
Don't forget me, I beg, I remember you say, 
"Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead", yay.

Nothing compares, no worries or cares.
Regret's and mistakes they're memories made.
Who would have known how bittersweet this would taste?

Nevermind, I'll find someone like you.
I wish nothing but the best for you.
Don't forget me, I beg, I remember you said, 
"Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead"

Nevermind, I'll find someone like you.
I wish nothing but the best for you too.
Don't forget me, I beg, I remembered you say, 
"Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead"
Sometimes it lasts in love but sometimes it hurts instead, yay yeh yeah.



تاریخ : جمعه 18 آبان 1397 | 12:30 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
ادم های مهربون هزار تا زخم تحمل میکنن
ولی اگه دلشون بشکنه 
نه ناز میکشن،نه انتظار
نه آه و نه درد 
و نه فریاد!
فقط دست میکشند ومیرن!
میدونی...
شاید من نباشیم هیچی نشه..
اما..
یک سری حرف ها
یک سری حرکت ها
یک سری نگاه هافقط مخصوص منه
از سنگ هم که باشی دلت تنگ میشه
هوم؟!
#امیرحسین_محمودزاده


تاریخ : شنبه 5 آبان 1397 | 01:10 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات

بارون بعد تو خیسم نمیکنه

قلبم بدون تو خیلی صبر نمیکنه

مُردم برای اون که حتی واسم تب نمیکنه

بارون بعد تو

هر دونش عین زخمه رو زخمای دیگم

بی تو من انگار تو دنیای دیگم

خیلی چیزا باید بگم

اما نمیگم اگه خیلی چیزا میگفتم

دلم آروم میگرفت

یادم میفتادی وقتی بارون میگرفت

بعضی حرفا هست

گفتنش دل میخواست

اون که دریا شد برات

از تو یه ساحل میخواست

خیلی چیزا هست

تو نمیدونی عاشق نمیشی

عشق چون نمیتونی

سادگی کردم هر کار بگی کردم

مثل پروانه همش دور تو میگردم

اگه خیلی چیزا میگفتم

دلم آروم میگرفت

یادم میفتادی وقتی بارون میگرفت

بعضی حرفا هست

گفتنش دل میخواست

اون که دریا شد برات

از تو یه ساحل میخواست

اگه خیلی چیزا میگفتم

دلم آروم میگرفت

یادم میفتادی وقتی بارون میگرفت

بعضی حرفا هست

گفتنش دل میخواست

اون که دریا شد برات

از تو یه ساحل میخواست

باز هوس نوشتن کردم!

امان از من هوس باز!

قرار بود دیگه نیام!

ولی مگه میشد؟!

مگه میتونستم!؟

شاید پشیمون شدم!پشیمونی..اره پشیمونی چه واژه خوبیه!

چقدر نیاز دارم یک نفر بهم بگه پشیمونم!

پشیمونم که فراموشت کردم

پشیمونم که وقتی خواستیم بودی و هروقت خواستی نبودیم !حتی دیگه حستم نکردیم!

بعضی وقت ها حس غم روی سینم سنگینی میکنه بشدت!

ومن فراموش شده تریم دختر دنیام؟!

نمیدونم شاید...اگه یک سری حرف هارو میتونستم به زبون بیارم شاید الان اوضاعم بهتر بود

بعضی اعترافات که جرات ندارم حتی به خودم بگم!

چقدر ترسیدن تو تنهایی بده!خدا برای کسی نخواد...


دلتگگی چقدر واژه سفت و سختیه! بعضی وقتا حسش نمیکنی

گاهی ام انقدر شدیده که اروم نمیگیره

نمیتونم ابرازش کنم، گفتنش اشتباهه!

عادت کردم به نگفتن...

ای کاش میتونستم این حجم از حرف رو بالا بیارم.این حجم ار گناهی ک میکنم روی شونه هام سنگینی میکنه..

خدایا کمکم کن! یک سال و نیم شد لعنتی! چرا اروم نمیشم پس؟!

پس چرا گفتن ۸ ماهه؟!

ترک اعتیاد انقدر سخت نیست که نفس کشیدن برای من سخته! لعنتی معتادها اتقدر زجر نمیکشن ک من دارم میکشم و در کمال درد مبخندم

خداییش خدا بهم بگو چجوری ممکنه با این حال روحی انقدر خندیدن؟!

اتقدر بیخیال بودن؟!

موهام دارن سفید میشن فکر کردی حالیم نمیشه؟!

سزدردهای شدید تر

خوابرفتگی عضلات! درد دست و قلب!

میدونی برام مهم نیست ولی...

خدایا صبر و تحمل بده و لبخندهای منو افزایش بده!

بزار تحمل کنم‌.وبخندم، خندیدنم به بقیه کمک میکنه..


خدا خدا پس فردا نیای خر منو بگیری ها، من میخوام تو نمیزاری!

طبق معمول اهنگ گوش میکنم...


رنگ اتاقمو کردم سیاه.. تا صبح هستم هرشب بیدار

تو بلدی عصبی کنی منو که نمیکشیدم اصلا سیگار...

من همیشه اشکامو از تو قایم میکنم

از صورت خسته ی من همه چی مشخصه.

دیگه روانیتم منو بازی ام نده

عاشق دیوونه بازیتم ببین حالم بده

مهره تو از این دل چرا بیرون نمیره

باعث شدی قلبم از دیوونگی بمیره..


.....

اهنگ شاید من یک معتاد تمام عیار به اهنگم!

صدای همکلاسیهامم درامده! چیکار کنم عادته!

اهنگ دوست دارم...در جریانین که؟!


حالم بده
خونه شد بی تو ماتم کده
به جای خالیت ماتم زده
با رفتنت منو عذابم نده


هرکی میرسه میگه خدا بد نده
به شیشه بارون زده
دوباره حالم بده
نرو با رفتنت به من غم نده
خدا یه کاری کن نره
خدا بد نده …


حالم بده
تنهایی رو یادم نده
به این جدایی عادتم نده
برات میمیرم کارمم بده


هی بد میارم این روزا خدا تو بد نده
قبول ، من آدم بده
تو کوچه نم زده
در این خونه رو دوباره غم زده


چشمامو ببین انگار بارون به صورتم زده
خدا بد نده
خدا بد نده




تاریخ : جمعه 27 مهر 1397 | 03:39 ب.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات

He deals the cards as a meditation
♪♫♫

And those he plays never suspect
♪♫♫

He doesn’t play for the money he wins
♪♫♫

He doesn’t play for the respect
♪♫♫

He deals the cards to find the answer
♪♫♫

The sacred geometry of chance
♪♫♫

The hidden law of probable outcome
♪♫♫

The numbers lead a dance
♪♫♫

I know that the spades are the swords of a soldier
♪♫♫

I know that the clubs are weapons of war
♪♫♫

I know that diamonds mean money for this art
♪♫♫

But that’s not the shape of my heart
♪♫♫

He may play the jack of diamonds
♪♫♫

He may lay the queen of spades
♪♫♫

He may conceal a king in his hand
♪♫♫

While the memory of it fades
♪♫♫

I know that the spades are the swords of a soldier
♪♫♫

I know that the clubs are weapons of war
♪♫♫

I know that diamonds mean money for this art
♪♫♫

But that’s not the shape of my heart
♪♫♫

That’s not the shape, the shape of my heart
♪♫♫♪♫♫

And if I told you that I loved you
♪♫♫

You’d maybe think there’s something wrong
♪♫♫

I’m not a man of too many faces
♪♫♫
The mask I wear is one
♪♫♫

Those who speak know nothing
♪♫♫

And find out to their cost
♪♫♫

Like those who curse their luck in too many places
♪♫♫

And those who fear are lost
♪♫♫

I know that the spades are the swords of a soldier
♪♫♫

I know that the clubs are weapons of war
♪♫♫

I know that diamonds mean money for this art
♪♫♫

But that’s not the shape of my heart
♪♫♫

♪♫♫That’s not the shape, the shape of my heart
♪♫♫♪♫♫



تاریخ : دوشنبه 19 شهریور 1397 | 01:17 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات


تاریخ : یکشنبه 28 مرداد 1397 | 02:25 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
امشب شب بیاد موندنی یود...
کلا هفته خوبی بود
پر از خوشی..‌ پر‌از سوپرایز !
امشب تولد نیلوفر عزیزم بود!
خیلی خوب بود و خیلی براش خوشحال شدم، چند روز پیش هم برام سوپرایزی تولد گرفتن...
خیلی ذوق کردم به هرحال کاری بود که تاحالا کسی برام انجام نداده بود! 
به هرحال روزای بدی‌نیست
هرچند...بار سخت زندگی و غم روی سینه ی هم هست!

امشب هم اگر دوساعت رقصیدیم دوساعت فقط گوش دادم... خیلی خوشحال کنندس که  بقیه انقدر بهم اعتماد دارن و مشکلات رو بهم‌میگن...
حرف زدن ادم هارو معمولا اروم‌میکنه.‌‌
ای کاش منم‌میتونستم‌اروم‌بشم...
مگه درد یکی‌دوتاس؟!
زبون‌نمیشه باز کرد،میشه گله میشه شکایت...
ای کاش قلم‌پام‌میکشست برنمیگشتم‌خونه
ای کاش دستم قطع میشد پیام‌تبریک رو پریروز نمیفرستادم که اونجوری بسوزم...
ای کاش لال میشدم که ....
خیلی خسته شدم! شاید بیش از حد روم فشاره!
فقط ارامش مبخوام.چیزی که ندارم، خدایا کمک کن.. فقط کمک کن ساکت بمونم. کمک کن حرف نزنم. 
به قول دوستم دعوا ادمو اذیت نمیکنه، حزف هایی که از عزیزانت میشنوی و مثل خنجر قلبت رو پاره میکنه درد داره!
ببینن فشار به چه حدی بود که باید مینوشتم! منی که خاطره نویسی رو داشتم ترک‌میکردم...
دیگه نمیتونستم...
درعین داغون بودن خندیدن درد داره!
خدایا فقط بهم صبر بدع!
صبر بدع این درد لعنتی تموم بشه...
 
خدا‌هیچکسو زیر منت کسی نزاره!
خدایا ارومم کن... شاید من بد باشم
ولی تو باید خوب باشی!
ارومم کن


تاریخ : پنجشنبه 25 مرداد 1397 | 02:19 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
چرا نمیخوای بفهمی
من محتاجت نبودم
"من دوست داشتم"...
تنها نبودم
دورم پرِ آدم بود اما تورو خواستم
توروخواستم چون
"من دوست داشتم"....
میتونستم لبخندایِ زیادی رو داشته باشم
اما اخمایِ تورو انتخاب کردم، آخه
"من دوست داشتم"....
هیچوقت نخواستم ازت بالا برم، بالا بکشم خودمو
نردبون و پله نبودی که عزیزِ من
اگر دورُ برت پلکیدم و هوات شد هوایِ نفس کشیدنم
فقط واسه این بود که
"من دوست داشتم"....
نبضِ حیات، اگه کشیده شدم تو بیراهه یِ راهت
اگه پیچیدم به دست و پایِ زندگیت و بی محلیاتُ به جون خریدم
نه محتاجِ توجه بودم، نه زندگیم خالی بود از آدم نه چشمم گرسنه یِ قشنگیات
من اگه سمتت کشیده شدم، اگه تو شعرام پلِکیدی
فقط دلیلش این بوده که
"من دوست داشتم"...
آره روانی
آره دیوونه
من دوست داشتم که اینهمه منتظرت بودم
که این همه طعنه یِ خلق و جفایِ فلک وجور رقیب به جون خریدم بلکه یارِ موافقم بشی...
چرا نمیخوای بفهمی
من دوست داشتم که انقدر دوییدم دنبال بودنت، اینهمه جنگیدم پایِ کشوندنت تو زندگیم
من محتاجت نیستم
محتاجت نبودم
من
فقط
"دوستت داشتم"
همین...


تاریخ : دوشنبه 1 مرداد 1397 | 12:53 ق.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات

وقتی میگه "هیچی نیس خوبم"

ینی از همیشه داغون ترم

هوامو داشته باش لنتی :)


‏آدم ها وقتی بهت احتیاج دارن خیلی دوست داشتنی میشن


بعضی وقتا دلم میخواد میتونستم غیب شم و ببینم کی میفهمه مـن رفتم :)


اگه جوری ک باهام رفتار میكنی باهات رفتار كرده بودم ازم متنفر میشدی :)


آرزو میکنم یه شب قبل از خواب، وقتی که دلتون گرفته؛

اونی که دوستش دارین پیام بده «بیداری؟»


آدمی که یهو تصمیم میگیره بی تفاوت باشه قبلش خیلی اذیت شده!


‏کاش بفهمیم چی شد که این‌طوری بُریدیم از همه چی، نه حوصله ادامه دادن داریم، نه دل تموم شدن..






تاریخ : جمعه 29 تیر 1397 | 09:45 ب.ظ | نویسنده : هیاهوی سکوت ... | نظرات
تعداد کل صفحات : 14 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...